یک سر و هزار سودا دارم
دلی پر شور و شیدا دارم
افسوس عمره کوتاهم
توان شیدایی عالم ندارد
هزار و یک تمنای وصال است
شراب ناب ازل تمنای وجودم
من شیدا ، چرخان و رقصان
در این وادی چه دانم
گهی رسم روزگاران کشم
گهی اوای مستی سر دهم
گهی نگارم بر لوح جان،
من عاشق ، تمنای وصال ازل دارم
نشستم چون درختی بر خاک
ریشه هایم فرو رفته تا عمق خاک
در آغوش زمین مهمانم
شاخسارم رقصان در باد
تمنای وصال ازل دارم
در سجود و اواز روزگارانم
من خاکی و مست و شیدای
روزگارانم
برچسب: شیدا,
نویسنده: مریم میرزاده